قفسی
بود زیبا گل سرخی محبوسباد
می پنداشت که قفس زندان است وگل سرخ
رنجور از ماندن در قفسدل باد گرفتار در
جادوی نوازشمیزند
زخم بر دست قفسمی کند ریش
جان بر قفسقفسی زیبا بود گل سرخی
محفوظدل غمگین من!
دل تنهای تو! دل بی تاب باد!قفس
رنج دیده گل محصورهمه در
هیاهوی سکوتهمه در
زیبایی نمناک نماز صبح به نیایش در خاک مشغول!من و تو
تنها باد با گل سرخ کند نجواکه چرا در
چنگال قفس نیست رحمی نیست راهیو قفس می نالد که
حفاظ است و همیندل
نامحرم باد به کر می ماندندارد رمز این
پرده دریدن راندارد سر
این نجوا شنیدن راهمه می پندارند که
عاشق شده اند عشق دارنددل
عاشق محرم به همه نجوا هاستمن و تو باز
به هم می نگریمکه چرا در دنیا نیست
رحمی نیست راهیکه چرا
نیست قفس زیباکه چرا باد نمی فهمد که
قفس زیبا استکه
حصاری است محکم از برای دل نا محرم هرکس حتی باد!من نمی دانم ؟
که
چه رمزی دارد كه چه رازی داردپرده از
دیده ی دل دریدن به کنار زدنفقط از
باد می خواهمکه قفس را
چنگ نزندبر
دلش ریش نکشدکه قفس
زیبا است که قفس دل محرم می خواهدباد؟!..


.......


نوشته شده توسط اشک قلم در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 12:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي كه او تمام كرد ، من شروع كردم وقتي او تمام شد، من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگي كردن است ، مثل تنها مردن ، دکتر شریعتی
نوشته شده توسط اشک قلم در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در تاريكي شب بودم
تنهاي تنها
نور كوچكي بس عجيب مرا گرفتار خود كرد
نمي دانم چگونه به سوي آن نور كشيده شدم
بد نباش رفتم تا به روشنايي رسيدم
گويي در روشنايي كسي انتظار مرا مي كشيد
آري ...
او نيمه ي گم شده ي من بود...
نوشته شده توسط اشک قلم در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زمان ، زمان رسيدن من وتو بود اما ثانيه شمارديگرحركت نمي كرد ،نمي دانم چرا چرخ گردون فلك آخرين مهره ثانيه شمار را باخود برده بود .سالها گذشته وهنوز هم به رسيدن من وتو يك ثانيه فاصله است .
ثانيه اي بس دراز وطولاني كه تا ابديت به طول مي انجامد ومن قلبم رابه جاي آن مهره قراردادم ساعت شروع به چرخيدن كرد قلبم از جا درآمد و درآن يك ثانيه جان دادم . اكنون كه زمان رسيدن من وتو رسيد خوشحال نيستم زيرا خودرا بي تو يافتم .
من براي تو براي رسيدن به تو اين كارراكردم ، تنهايم مگذاركه تنهايي دردي بس جانگدازاست ومن تحمل اين غم را ندارم .چشمانم رامي بندم وبرمزارخود مي نشينم تا آن هنگام كه بيايي وبه من بگويي چشمانت رابه رويم بازكن ؟!!!!
نوشته شده توسط اشک قلم در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من از عشق فقط همين برام مونده يه قلب شكسته كه تنها يادگاري از همه ي روزاي خوبه!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط اشک قلم در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 4:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

امروز خيلي دلم گرفته چون ديگه تقريباً مطمئن شدم كه عشقم منو تنها گذاشت ورفت حالا سعي مي كنه نقش روزاي اول آشنايي مون رو واسه من بازي كنه ولي من اين رو ازچشماش مي خونم چون نه عاشقه ونه مشتاق ديدار من ،من هميشه واسه ديدن اون لحظه شماري مي كردم وساعت ها كنار پنجره فقط به بيرون نگاه مي كردم تا بياد ! ويك روز نديدنش مساوي با مرگ من بود ولي چند وقته كه مي بينمش اشكم در مياد وتحمل نگاه سردش واسم سخته .دوست دارم بهش بگم چرا رفتي؟ ولي نمي خوام بشكنم ، اميدوارم اين بلا سر هيچ بنده خدايي نياد .
همه به من مي گفتن نظرت عوض مي شه آخه اون بچس ولي هيچ وقت هيچ كس يه بار هم ياد اون ننداخت حق نداره جا بزنه ، حالاباخيال راحت داره ....
ديگه دوست ندارم يادش كنم ،اون رو از قلبم بيرون انداختم وحسابي دلم رو از خاطراتش تكوندم چيزايي كه حك شده بود كم كم خودم پاك مي كنم ديگه يادش نمي كنم تا گل يادش خشك بشه .اميدوارم هيچ وقت هيچ كدومتون دل نبنديد اگه بستين به خوب كسي ببندين كه مجبور نشين دلتون رو بشكنين تا ازاونجا بيرون بيارين .
نوشته شده توسط اشک قلم در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 3:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز
من از اینکه بین این دلای پاک یه جای کوچولو پیدا کردم خوشحالم میشه گفت یه جورایی از تنهایی دراومدم از همتون ممنونم در ضمن این ماه تولدمه!!!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY